ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

عاشـــــــــقتـــمـــ عشق

ســــلام گلِ سـُرخـــم   از امـــروز دارمــ باهاتــــ کتاب تقویت هـــوش رو کار میکنــــم.خیلی دوس داری و عــــلاقه نشـــــــون میدی،الـــبته نا گفــــته نـــماند که بعضی وقتـــها هـــم کتاب رو می گیـــری و می خوای بکنی تو دهنتــــ. امروز خـــیلی بـــهونه گرفـــتی البته به نظـــر من حتما یه مشـــکلی داشـــتی...ولی حسابی منـــو خستـــه کردی.از ساعـــت ده که بیدار شدی نخوابـــیدی تا ساعـــت 1:30.منم دیدمـــ لالایی و سریـــع آماده برای ورزش شدم و حدود نیـــم ساعـــت ورزش کردم .هنـــوز 10دقـــیقه ورزش نکـــرده بودم که دیدمــ شما فسقـــل خان بیدار شدی و داری مامانتــو تماشا میکنی و منم ورزشـــم همــــــراه با رقـــص شده بود...
7 آبان 1392

نابغه کوچولوی من

    .: ثمره ی عشق ما امیررضا تا این لحظه ،  3 ماه و 12 روز و 16 ساعت و 10 دقیقه و 59 ثانیه  سن دارد :. سلام پسر قشنگم. شیطون بلا هنو دندون در نیاوردی .ولی داری خودتو برای کندن نوک می میه مامان آماده میکنی!!!!!!!!!!!!! آخه بدجور با لثه های نازت می می رو فشار میدی،دردم میاد ولی ارزش داره آخه ینی تو داری بزرگ میشی.  دیگه میخوای بشینی!!!آخه خیلی زوده عسلم،وقتی دراز کشیده ای جیغ میزنی و میگی منو یا ایستاده بگیرین یا نشسته...آخه پسر 9ماهه شد باید بشینه...چیکار کنم من از دست تو   بزرگ بشی کمر درد میگیریا!. . . . عزیزکم زیاد وقت نمیکنم بیام پ...
7 آبان 1392

ماجرای بادکنک بازی!!!

      .: ثمره ی عشق ما امیررضا تا این لحظه ،  3 ماه و 7 روز و 16 ساعت و 12 دقیقه و 46 ثانیه  سن دارد :.       سلام نی نی گولوی من.... وای که چقد دلبری میکنی برای مامان.واقعا عنوان خوبی برای بلاگت انتخاب کردم. دیشب رفتم برات یه عالمه بادکنک خریدم.میخوا ستم بالای تختت آویزون کنم.خیلی دوسشون داری،دادم بابایی چهار تاشو برات باد کرد و شب ماتو پذیرایی میخوابیم.نیمه شب که بابایی لالا بود من بیدار بودم یه صدای وحشتناکی اومد و فهمیدم یکی از بادکنکا ترکیده، فهمیدم چه کار خطر ناکی کردم که بادکنک بالای تخت آویزون کردم،اگه خدا نکرده شما اونجا بودی هم می ت...
1 آبان 1392

تغییر عنوان بلاگ

سلام  هدیه ی بهشتیه من.الان شما داری با بابا محمود بازی میکنی و میخندی. منم از فرصت استفاده کردم و اومدم پای نت. امروز اینقد باهات بازی کردم و خوردمت که نگو... راستی عنوان وبلاگت رو تغییر دادم،قبلا بود هدیه ای از طرف خدا حالا شده: ♥دلبـــــری های یک عــــدد نــی نــــی♥ بابایی میگه هدیه ای از طرف خدا خیلی زیبا تره ،درسته ولی برای تنوع تغییر دادم تا بعد اینم عکس بلاگت: راستی عشق نشد تو این پست عکس بذارم آخه دارم یه کارایی میکنم و برا همین نتونستم عکساتو بریزم تو سیستم...امیدوارم اون کارایی که دارم انجام میدم با موفقیت انجام بشه و خودت ببینی. فعلا بای تا های ...
29 مهر 1392

سه ماهگیت مبارک نفسم

  پسرم تو تک گل باغ بهشت بودی که خدا تورا از بهشت به درون وجودم جا داد. آن تو ماندی و رشد کردی و ریشه دواندی و شدی تکه ای از وجودم. درک دل کندن از تو برایم غیر ممکن بود،که گل سرخم بعد از 9ماه زندگی در رحمم ،حال میخواهد از آن جای امن و گرم بیرون بیاید و زندگی جدید همراه با هدف راشروع کند . پسرم امیررضای ناز و دوستداشتنی ام تو آمدی و مرا مادر کردی ،میخواهم خودم را فدای تک تک ثانیه های زندگی ات بکنم،27تیرماه من و پدرت خوشبخت ترین شدیم که تو فرزندمان شدی . من به چشمان ناز و معصومت خیره میشوم و اشک میریزم ......خداوندا چه لطف بزرگی در حقمان عطا کردی. گاهی خسته و بیحال از شب بیداری ها میشوم ،تو را روی پاهایم می...
27 مهر 1392

گـُــــــــــل در کنار گـُـــــــل

سلام عشقم. پسرنازم امروز روز خوبی بود وبا هم رفتیم ددر دودور. یه خونواده ی سه نفره که من فدای پدر و پسر میشم . اول اینکه رفتیم بازار و بعدشم رفتیم مینو دشت گلخونه ،و بابایی برای حیاط دوتا گل رونده (گل کاغذی )سفارش داد. قراره زمستون درخت هم بکاریم.تو باغ بودیم که من شما رو دادم بغل بابایی چون آفتاب بود .و خودم رفتم اینور و اونور باغ رو تماشا کردن،که تو گلخونه درخت موز دیدم : تاحالا از نزدیک درخت موز دیده بودم ولی بدون میوه  خیلی دوس داشتم جای گلها و درختای قشنگش ازت عکس بگیرم ولی گرم بود و شما هم کلافه شده بودی برا همین دوسه تا عکس گرفتم و بعد هم مثه دخملای خوب رفتم یه گوشه تو سایه ! گـ...
26 مهر 1392

فرود یه فرشته

سلام عشقم،نفسم،جیگرم،امیدم، سلام زندگی خوبی مامانی ؟تازه شما الان بیدار شدی وبغل بابایی هستی،خوووووب برا بابایی میخندی قربونت بشم. راستی عیدت مبارک نفسم،امروز برات چند تا از عکسای بیمارستان،لحظه ی تولدو میذارم،ببین چگده ماه بودی و هستی.ماشالله،بذا برم بزنم به تخته...... خوب اینم عکسا... ساعتی که پاتو به این دنیا گذاشتی: واینم فرود یه فرشته: و امیررضا تر و تمیز و تپل مپل: فداش بشه مامانش: . و اینم رد پاهای کوچولوی نازت.فدات بشم:  و حالا: اقا  شدی ماشالله: فقط برا دو دقیقه گذاشتمت تو روروئک اینقد که دوس داری وایستی: پاهای اوچولوشو نیگا: ...
24 مهر 1392